خدایا چرا عشق را آفریدی...
-
تاریخ: 1390/11/14 ساعت: 17:41
خدایا چرا عشق را آفریدی... خدایا تو که عشق را افریدی چرا صبری به همراهش ندادی خدایا من شدم مست رویش خراب ان دو ابروی کمانش خدایا این که بود با ان دو خالش یکی بر لب یکی بر گونه هایش خدایا دادی تو دستش به دستم زبان او ببرید هر دو دستم خدایا نوشیدم از جام شرابش شدم محو رخ مانند ماهش خ...
اثبا ت عشق
-
تاریخ: 1390/11/13 ساعت: 23:56
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زن...
داستان عشقولانه
-
تاریخ: 1390/11/13 ساعت: 23:47
دونه های برف هنوز به سطح چایی داغش نرسده ، آب میشد . انقدر صبور بود که دوست داشت چاییش رو با همون دونه های برف خنک کنه. دیگه برای دست فروش دوره گرد شده بود عادت ، که سارا رو ساعت 2 سر کوچه ی محمدی کنار تیر چراغ برق ببینه . سارا عادت داشت تو پاییز و زمستون همیشه بعد از مدرسه چایی بخره و در حالی که به...
تمام زندگیم را دلتنگی پرکرده.......
-
تاریخ: 1390/11/13 ساعت: 23:47
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ! درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.
قصه ی عشق
-
تاریخ: 1390/11/12 ساعت: 0:40
قصه ی کوتاه عشقی جاودان در وجود من و تو دو سال پیش من و جفری در جزیره ای کوچک کلبه ای اجاره کردیم تا تعطیلات آخر سالمان را در آنجا سپری کنیم . فردای روزی که رسیدیم ، بیرون کلبه نشسته بودم و کتاب می خواندم که صدای میو میوی گربه ای را شنیدم که انگار درد می کشید . وقتی داخل بوته ها را نگاه کردم دیدم یک...
زندگی با بهترین عشق در دنیا
-
تاریخ: 1390/11/12 ساعت: 0:34
زندگی با بهترین عشق در دنیا یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم. دوستم با دیدن چهره استخوانی من، ...